بديع الزمان فروزانفر

154

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

كار وزير و خودكشى او خود به خود اين نتيجه را مىدهد كه او عملى ابلهانه كرد و بدست خود انتقام آن را باز داد تا مسند نشينان نيز عبرت گيرند و خلاف و دو گروهى از راه دين بوجود نياورند . اصل اين داستان بسيار ساده و خشك است ولى مولانا بنا بر اسلوب خود نكات اخلاقى و مسائل فلسفى و كلامى و عرفانى را در قالب اين حكايت فرو ريخته و آن را جانى و حياتى از حكمت و عرفان بخشيده است ، نكته‌اى كه بر آن سخت تكيه مىكند يگانگى انبيا و اوليا و وحدت آنها با حق تعالى است و اينك مىپردازيم بنقل اين داستان از زبان وى : در ميانهء جهودان پادشاهى بىدادگر و دشمن عيسى و عيسوى كُش بود ، اين پادشاه موسى و عيسى را كه بمعنى متّحد و يك تن بودند بسبب تعصّب و كينهء مذهبى جدا و مخالف يكديگر مىپنداشت و اين خاصيّت غرض و تعصّب است كه بصيرت آدمى را بعلّت دو بينى مبتلا مىكند چنان كه هر گاه اين علّت در چشم پديد آيد انسان احول و دو بين مىگردد و يكى را دوتا مىبيند ، در اينجا بمناسبت ، داستان شاگرد احول و استاد را بحسب مثال و توضيح مطلب نقل مىكند و نتيجه مىگيرد كه پادشاه نيز بعلّت احولى ، در راه حقيقت مرتكب خطاهاى بزرگ شد و بنام حمايت از دين يهود ، خون بسيار مردم ستمديده و بىگناه را بر خاك ريخت ، اين پادشاه وزيرى زيرك داشت ، او مىدانست كه عقيده و ايمان به زور و فشار از ميان نمىرود بلكه قوىتر و ريشه دارتر مىشود و خود مظلوميّت عامل نيرومندى عقايد و سبب توجّه و دل بستگى اكثريّت مظلوم بدانهاست ، از اين رو پادشاه را متقاعد ساخت كه گوش و دست و بينى او را ببرد و از خودش براند و بپيروى عيسويّت او را شهره سازد تا او مسيحيان را بدين حيله بفريبد و محبّت خويش را در دلهاى آنها مستقرّ و جايگزين كند ، شاه چنين كرد و او مقبول ترسايان شد و دعوت آغاز كرد ، عامه به دو اقبال كردند و او اسرار انجيل و رسوم مسيحيّت را بديشان